تبليغاتX
جومن **+ 18**
یکشنبه بیست و ششم آذر 1385
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم از دسته عزيزان چه بگويم گله اي نيست
گرهم گله اي هست دگر حوصله اي نيست




به مرگه مادرم موقع نوشتن
اين مطلب خيلي اشك ريختم
ولي كسي نيست بگه چرا . . .


آدما وقتي خسته ميشن ممكنه خيلي كارا با خودشون بكنن

من هم الان خسته شدم

از دي سال 1383 اومدم اينجا نوشتم

از آهنگ نوشتم

از بي وفايي هاش نوشتم

از اشكام نوشتم

از زخمام نوشتم

از رفتنش نوشتم

از تنهاييم نوشتم

از در به در دنبال يه دختره پاك بودن نوشتم

از پيدا كردنش نوشتم

از دروغ گفتناش نوشتم

از جداييش نوشتم

بازم از تنهاييم نوشتم

از اينكه يكي ديگرو پيدا كردم به نام شيرين كم نوشتم ...

*******************
قصه از كجا شروع شد ؟؟؟

از اونجا كه يه دختر ناز و تپل رو تو محلمون ديدم

كوچه پشتيه ما ميشينن

قسمت شد با هم دوست شديم

يه پاتوق داشتيم توي يه كوچه خلوت ( 4 تا درخت بزرگ نزديك به هم بود - تو پيادرو هم يه سكوي سيماني برا

نشستن ) اونجا ميشستيم

همون دفعه اول كه نشستيم دستاي گرمشو گرفتم بهش گفتم قراره من به تو دل ببندم

پس دوست ندارم يه هيچ وقت از هم جدايي

گفت : باشه

به خدا فكر كردم ديگه ازش جدا نميشم

دستاشو ماچ كردم خيلي خوشحال بودم

يه هفته هر روز ميرفتيم اونجا بوسش ميكردم بوسم ميكرد

ديگه احساس تنهايي نميكردم هر روز شاد تر از ديروز

قرار شد به مامانش بگه ما با هم دوستيم و گفت . . .

ولي مامانش گفت زوده آخه تپلم 14 سالشه

اونروز خيلي ناراحت بود گريه كرد گريه كردم

مامش مخالفت نكرده بودا گفته بود تلفني با هم باشيد تا بزرگتر بشي

همون روز بازم اومد پيشم بازم نشستيم رو همون سكو اشك ريخت اشك ريختم

ديگه تموم شد

فقط تلفني

به خدا فكر ميكردم دوست داره دستامو بگيره چون دوست داشتم دستاشو بگيرم

فكر ميكردم دوستم داره

براش شبا نامه مينوشتم ولي هيچ كس اون نامه هارو نخونده هنوز تو كشومه

خيلي روزا ميرفتم دمه پنجره اتاقش از پشته شيشه نگاش ميكردم

با هم صحبت ميكرديم تلفني . لبخوني

ولي يوهو رفتارش برگشت


ديگه شيرين شيرينه سابق نبود

همش لجبازي از چيزايي كه عزابم ميداد حرف ميزد

مثل رقصيدن با پسرا تو مهموني

هيچي نميگفتم

داشتم ديوونه ميشدم

ديگه شيرينه نازه حرف گوش كنم نبود

ميتونست بزنگه نميزنگيد

ميتونست بياد بيرون نميومد

به مرگه مادرم به هر دري زدم نشود بياد بيرون پيشم

به دوستاش گفتم . به خواهرش گفتم نشد كه نشد

ميشد ولي شيرين نميخواست

ديگه حس كرده بودم هيچ ارزشي برا شيرين ندارم

2 ماه و خورده اي بود نيومده بود پيشم

به خدا همش دره خونشون بودم

خيلي ديدمش ولي منو نديد

تا پشته پنجره منو ميديد ميرفت

به دوستش گفته بود انقدر حسام منو دوست داره ديگه داره حالم به هم ميخوره ازش

گفته بود وقتي حسام ميگه سلام خانومم - چطوري تپلم حالم به هم ميخوره


ديگه اميدي به رفاقت نبود

تصميم گرفتم با يكي ديگه دوست شم

2 روز رفتم دمه مدرسه دخترونه ولي به قرآن طرفه هيچ دختري نرفتم

از يه طرف از خودم بدم اومده بود - از يه طرف دوباره تنها شده بودم

شانس ما دوسته شيرين منو ديده بود

رفته بود به شيرين گفته بود

همكلاسي شيرين هم بهم گفت كه شيرين از ساعت 7 صبح تا 1 بعد از ظهر گريه ميكرده

دوباره حس كردم تنها نيستم

دوستم داره

چه غلطي كردم

قرار شد همون همكلاسيش باش صحبت كنه

فرداش گفت شيرين گفته اون گريه ها به خاطره حسام نبود به خاطره خودم بود



داغون شدم

ديگه برنگشت




هرشب عكسشو ميبينم بد ميخوابم

دوباره تنهايي برگشت

دوباره زخم زدن برگشت

بازوم شده مثل دفتر نقاشي از بس روش جاي زخم تيغ هست






ولي يه نتيجه گرفتم

با اينكه ادم دلشو پاك نگه داره

با احساس باشه

دنباله ستارش بگرده

زندگيشو بزاره پاي عشقش

فقط خودشو گذاشته سره كار

ديگه نميخوام ستاره داشته باشم از فردا هم ميرم دنبال خانوم بازي



به قرآن با همون رفيقه قديمم دانيال رفتيم كارگري كرديم

يه ماهه 200 تومن گرفتيم كه برا زيدامون كادو بخريم

دانيال خريد . اون بحسش جداس عقد كرده

منم گفتم واي ميستم 10 دي تولده شيرين براش يه چيزي ميخرم كه پر پر شد


اون چيزايي كه تو سره ماس همون اي كاش اگه و ... همش روياس

2 سالو خورده اي كمه براي پيدا كردنه يه دوسته واقعي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:18  توسط حسام  |