یک شنبه ۱۵ اردیبهشت اوج بهار ۸۷ ساعت ۱۲ شب به بعد
دیروز ۱۴ اردیبهشت ساعت ۱:۴۵ دیقه بعد از ظهر برای باره چندم اومدی به وبلاگم سر زدی
اومدی سر زدی دیدی هیچی ننوشتم
هنوز از تو مینویسم ولی یا آپ نمیکنم یا رو کاغذ مینویسم
آپ نمیکنم چون فکر میکنم اگه بیای ببینی فکرت میریزه بهم و اذیت میشی
شاید هم اشتباه فکر میکنم
تا امتحانات آپ نمیکنم که راحت باشی
۴۶ روز و شب گذشت و برای من انگار همون روزه دوم سوم جداییه
هنوز به خودم میگم چرا ؟ ؟ ؟
خیلی ها تو این مدت باهام صحبت کردن که بیخیال شم گفتم باشه ولی نمیدونم چرا . . .
من به برگشتنت اعتقاد دارم
دعا میکنم امتحانات رو خوب بدی / روزای اول از دستت عصبانی بودم
ولی الان از دستت اصلا ناراحت نیستم و برات آرزوی خوش بختی میکنم از ته دل
دورانه خوبی بود و اشتباهه من این بود که تا بی نهایت روت حساب کرده بودم
ولی هنوز وقتی دلم واست تنگ میشه بهونه گیر میشم و
وقتی بهونه فایده نداره بغض میگیرتم
انقدر انقدر انقدر انقدر از خدا خواستم برت گردونه
منو تو تکو تنها لبه دریا یادته ؟
نمیدونم تو چه حالی داری نمیدونم با کسی دوست شدی یا نه
فکرش دیوونم میکنه ولی کاری نمیتونم بکنم
به من فکر میکنی یا اصلا واست مهم نیست
کسی گریه هاتو آروم میکنه یا نه
خیلی سخته که ازت خبر ندارم
دوست دارم صداتو بشنوم بازم
میخوام بشینم و گریه کنم ولی فایده نداره
عاشقه تو بودم عاشقه تو هستم
درای قلبم رو به روی همه بستم
من و تو با همه فرق داریم
اینو خودتم میدونی
ولی
بسه تک و تنهایی ادامه دادن
میخوام منم بگم تو آسمون یه ستاره دارم
منتظر بودم
شبی برسه که تو بهم بگی
از اینجا به بعد تویی شریکه زندگیم