تنها عاشقی که در زندگیم دیدم
درخت جلوی پنجره ام بود
که هر بار با دیدن بهار عاشقش می شد
و با رفتن او زرد می شد
دوباره با اینکه بهار او را تنها گذاشته بود
وقتی می آمد دوباره پیرهنی سبز می پوشید
تا شاید ایندفعه بهار عاشقش شود
و او را با لباسی زرد تنها نذارد

( این مطلب هم از دست نوشته های اون بود )
